درباره سرهنگ پاسدار کاظمعلی رنجبر-۱

در فصل دلسردی ها در قبل از انقلاب و تجربه سختی ها به خاطر تحمیل زندگی در شرایط سخت توسط رژیم بی لیاقت و بدسگال پهلوی، خدای متعال فرزندی را به خانواده رنجبر اعطاء کرد که دردانه بود و بسیار عزیز. این دردانه فرزانه در کنار برادران و خواهرانش نشو و نما نموده و هنوز به سن 13 الی 14 سالگی نرسیده برای تحصیل حوزه های علمیه را انتخاب کرد و ضمن تحصیل کلاسیک به حوزه علمیه امامیه ساری تحت نظر آیت الله شیخ مرتضی صدوقی ملحق شد و در کوتاه زمانی ارشدیت شاگردان ایشان را بدست آورد و در مدیریت حوزه کمک کار استاد شد و به شاگردان جدیدالورود درس و تعلیم می داد. پس از ازدواج در سال 62 به قم مهاجرت کرد و در حوزه علمیه قم مشغول به تحصیل شد و چندبار قبل از پیوستن به آنجا به عنوان بسیجی به جبهه های نبرد اعزام شد که اولین حضور ایشان در سنین حدود 15 سالگی بود.
هیکل قدرتمند و پرداختن به ورزش جودو و سایر ورزش های رزمی از ایشان مردی ساخت که در میان اعضاء خانواده قدبلندترین و خوش هیکل ترین محسوب می شد و وقتی در جبهه های نبرد با شهید بزرگوار سردار طوسی مسئول اطلاعات و عملیات لشکر ویژه 25 کربلا رو به رو شد، به خاطر شناخت از خصوصیات خانوادگی و رفاقت و دوستی های طولانی که با اخوی بزرگوار و حقیر داشتند، با اصرار پیشنهاد نمودند که ایشان لباس مقدس سپاه را بپوشند و جزء کادر رسمی سپاه در بیایند و در واحد اطلاعات و عملیات لشکر کمک کار ایشان باشند. این امر با وجود حضور چندباره سردار مرتضی قربانی برای پوشاندن لباس سپاه، با مخالفت ایشان رو به رو شد و اعلام داشت بسیار علاقمند است که به صورت بسیجی باشند تا اینکه اخوی بزرگ جناب سرهنگ مهندس قربانعلی رنجبر به هفت تپه رفتند و سردار طوسی از ایشان خواستند که به خاطر نیاز واحد با آقا کاظم برای عضویت رسمی در سپاه صحبت کنند و ایشان در نهایت ادب فرمودند که اگر داداش امر کنند سمعاً و طاعتا و بعد لباس سپاه را پوشیده و به عضویت سپاه پاسداران در آمده و مجموعاً بیش از 40 ماه در جبهه ها حضور داشند.
بعد از دوران دفاع مقدس در واحد اطلاعات و عملیات ساری تحت فرماندهی سرهنگ محسنیان برای مدت خیلی کمی حضور داشتند تا اینکه جزء سهمیه سپاه قدس شدند و به تهران رفتند و از این به بعد اطلاعات کمتری از کارکردهای خود را بیرون می دادند. اصولاً به خاطر حضور در واحد اطلاعات و عملیات و سپس در سپاه قدس کمتر با افراد تماس داشتند و به همین دلیل چهره ایشان برای دوستان و آشنایان ناشناخته بود. به طوری که در مراسم عزاداری و عرض تسلیت این روزها جناب آقای دکتر نیاز آذری ابراز داشتند که من با وجود اینکه قریب به سی سال با این خانواده آشنایی دارم، همیشه فکر می کردم شما سه تا برادر هستید و از وجود برادر چهارم بی اطلاع بودم. این وضعیت برای اغلب دوستان و آشنایان وجود داشت و در تماس های تلفنی برای ابراز تسلیت با تعجب می فرمودند مگر غیر از این برادران، برادر دیگری هم داشتید؟
بنا به دلایلی خود آن مرحوم تمایل زیادی نداشتند که با افراد خارج از سپاه قدس زیاد در تماس و مجالست باشند و به همین دلیل اطلاعات ما از جزئیات کاری نامبرده بسیار کم می باشد. ایشان به دلیل جسم قوی و خوش فکر بودن مورد توجه بوده و با درجه سرهنگی و ارشدیت رتبه 17 فقط به یک موقعیت نیاز داشت تا درجه سرداری به ایشان اعطاء شود که اجل مهلت نداد و در محل کار و در حین خدمت به دیار باقی شتافت. همین امر موجب اعطای درجه سرداری بعد از فوت خواهد شد که تا طی شدن مراحل اداری و ابلاغ ما همچنان از ایشان به عنوان سرهنگ پاسدار یاد کرده ایم. ایشان مدت زیادی از دوران خدمت را قبل از حمله 33 روزه اسرائیلی های جنایتکار در لبنان در حال ماموریت بودند که از کم و کیف سختی هایی که در این راه کشیده اند کسی مطلع نیست.
از چند روز پیش ایشان به یک شعر بسیار علاقمندی نشان می دادند و در مدارک ایشان نیز این شعر وجود داشت که ما ابتدا فکر می کردیم به خاطر قریحه شعری مرحوم این شعر سروده خود ایشان است ولی فرزند ارشد ایشان فرمودند بابا به این شعر خیلی علاقه داشت ولی این شعر مال ایشان نیست. با این وجود ملاحظه این شعر خالی از لطف نمی باشد:
این مطلب در وبلاگ انگیزه بعد از انتشار مطلب فوق آمده است (شعری که در ذیل می آید، متن پیامکی است که برادر مرحومم، روحانی رزمنده سپاه قدس، زنده یاد سرهنگ پاسدار کاظم علی رنجبر فرح آبادی در فاصله کمتر از سه روز از ارتحال خویش برای برخی از دوستان و اقوام نزدیکش ارسال کرد:)
روز مرگم اشک را شیدا کنید / روی قلبم عشق را پیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید / روی قبرم لاله را پرپر کنید
جامه ام را خاک و خاکستر کنید / خانه ام را وقف نیلوفر کنید
پیکرم را غرق در شبنم کنید / روی قبرم لاله ها را خم کنید
روز مرگم دوست را دعوت کنید / دور قبرم را کمی خلوت کنید
بعد مرگم خنده را از سر کنید / رفتنم را دوستان باور کنید
محتوای این شعر نشانه های عرفانی از علاقمندی شاعر به پایان سفر دنیا را به همراه دارد و مرحوم نیز به این شعر خیلی علاقه نشان می داد و در خلوتهایش آن را زمزمه می کرد. بسیاری از مسائل آن مرحوم بعد از فوت ایشان توسط همکارانشان نقل شد و جایگاه ایشان در سپاه و میان همکاران و احترامی که برای ایشان قائل می شدند، همه بعد از فوت برای ما آشکار شد.
صبح روز چهارشنبه ۱۴دیماه بسیار سر حال و قبراق به سر کار آمده و بین ساعت 2-3 بعد از ظهر به اتاق محل استراحتش رفته و از کیف خودش به عنوان بالشت استفاده کرده و خوابیدند. همکاران در پایان کار روزانه که معمولاً تا نماز مغرب و عشاء طول می کشید و پس از خواندن نماز به منازلشان می رفتند فرمودند که ما از عدم حضور ایشان در بعد از ظهر متعجب شدیم و با هم گفتیم که امروز ایشان بدون خداحافظی گذاشت و رفت ولی وقتی یکی از دوستان به محوطه پارکینگ رفتند ملاحظه کردند که اتومبیلشان هنوز هست و به همین دلیل برگشتند و گفتند که ایشان هنوز نرفته و در اتاق خواب مانده اند. برای همین به درب اتاق خواب ایشان رفته و دیدند درب اتاق از پشت قفل است ولی هرچه درب زدند صدایی نیامد و اینجا بود که یقین حاصل کردند برای ایشان اتفاقی افتاده و به همین دلیل درب اتاق را با وسیله ای باز کردند و ملاحظه کردند که ایشان بی هوش روی تخت افتاده اند. به اتفاق دوستان ایشان را به درمانگاه سپاه برده و پزشک پس از معاینه گفتند ایشان در اثر عارضه سکته قلبی فوت شده اند و برای اطمینان و احتمال اینکه با شوک بتوان آن را برگرداند به بیمارستان بعثت منتقل کردند که در بیمارستان نیز تلاش ها موثر واقع نشد و فوت ایشان تائید شد.
در جستجوی شماره های موبایل غیر از خانواده ایشان به موبایل برادر عزیزم حاج صادق رسیدند و با ایشان تماس گرفته و موضوع فوت را به شکلی به ایشان اطلاع دادند و ایشان هم به اینجانب اطلاع دادند که فی الفور با همدیگر به سمت تهران به راه افتادیم و حدود ساعت 2 شب به تهران رسیدیم. در بین راه با اخوی بزرگ تماس می گرفتیم ولی موبایل ایشان خاموش بود و تعجب کردیم که چرا ایشان موبایلشان را خاموش کرده اند. ابتدا فکر کردیم که ایشان در راه اهواز به تهران در داخل هواپیما هستند و به همین دلیل موبایل را خاموش کرده اند ولی بعداً فهمیدیم قضیه برعکس بوده و ایشان در راه تهران به اهواز بودند. بالاخره با تماس گرفتن با پسر ارشد ایشان گفتیم داداش را پیدا کرده و بگوئید برای امر مهمی حتماً با ما تماس بگیرند که اینکار بیش از نیم ساعت الی یکساعت زمان گرفت و ایشان از فرودگاه اهواز با ما تماس گرفتند و به شکلی موضوع فوت آقا کاظم را به ایشان گفتیم و از ایشان خواستیم هر طور شده برگردند و ایشان هم به کمک برادران حفاظت فرودگاه بلیط برگشت تهیه و با همان هواپیما برگشتند.
وقتی به منزل خواهرم در تهران رسیدیم خانواده آقا کاظم به سفارش ما تحت این عنوان که حال ایشان بد شده و در بیمارستان هستند به منزل خواهرم آورده شدند تا صبح فردا برای ملاقات به بیمارستان بروند. خواهرم تا ساعت دو و نیم شب که ما به منزلشان رسیدیم طاقت آوردند ولی به محض دیدن ما بغضشان ترکید و شروع به گریه کردند و همه ما در غم و غصه فرو رفتیم و فرزندان برادرم و همسر مکرمه ایشان با بهت و تعجب و در حالتی شوکه شده به گریه های ما می نگریستند و برادرزاده ام می گفتند نه پدرم نمرده و فردا ما به ملاقات ایشان می رویم و بعد از بیمارستان ایشان را به خانه می بریم. ولی با ادامه گریه ها یواش یواش شک آنها منجر به یقین شده و با گریه های ما هم ناله شدند و شب سخت ما سخت تر شد و تا اذان صبح که نماز خوانده شد و بعد از ساعت شش و نیم به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
وقتی به بیمارستان رسیدیم مشاهده کردیم که هنوز کادر اداری به سر کار نیامدند و لذا کمی صبر کردیم و بعد به کمک دوستان سپاه قدس که زحمات خیلی زیادی را متقبل شدند، مراحل ترخیص از بیمارستان و تحویل جسد را طی کردیم. این مراحل بسیار طولانی و آزار دهنده است و اصرار بیمارستان این بود که حتماً به پزشکی قانونی مستقر در کهریزک فرستاده شود ولی بعد از ساعت ها با قبول مسئولیت توسط پزشک درمانگاه سپاه و پذیرش تلفنی مسئولان بیمارستان موضوع پزشکی قانونی مستقر در درمانگاه و بیمارستان کافی تشخیص داده شد و حوالی ساعت یازده جسد برای اجرای مراسم تشییع و سپس ارسال به بهشت زهرا برای شستشو و غسل و کفن به سپاه قدس منتقل شد.
در محوطه سپاه قدس همه از صبح منتظر بودند که مراسم تشییع را برگزار کنند. گروه موزیک برای نواختن مارش عزا هم آماده بود و سردار سلیمانی سردار سرافراز سپاه قدس به همراه سایر فرماندهان و نیروهای سپاه در این مراسم بزرگ شرکت کردند. سردار سلیمانی شخصاً با اخوی بزرگ و همچنین داماد گرامی ام جناب آقای دکتر حمیدیان یک از مدیران رده بالای قوه قضائیه، برادر عزیزم حاج صادق و حسین آقا یادگار برادرم و اینجانب صحبت کرده و مراتب تسلیت و تعزیت خویش را ابراز داشتند. در پایان این مراسم با شکوه که تعداد زیادی از نیروها شرکت داشتند، یکی از اعضاء که مویی سفید ناشی از پیری و تجربه طولانی زندگی بر سر داشتند طی بیانات کوتاهی مطالبی را فرموند که برای حقیر فوق العاده جالب و ارزشمند بود. خلاصه این مطالب چنین بود:
در حدیث آمده است که اگر 40 مومن به عدم ارتکاب میتی به گناه گواهی بدهند خداوند هم گناهان آن فرد را نادیده می گیرد. من از شما جمع حاضر که صدها نفر هستید و طی سالیان طولانی با ایشان همکار بوده و حشر و نشر داشتید سوال می کنم آیا شما دیده اید که ایشان حتی یک خطای کوچک و گناه آشکاری را مرتکب شده باشند؟ جمعیت جواب داد "نه" و ایشان ادامه دادند خوشا به حال ایشان که افراد با این جمعیت عظیم چنین نظری به ایشان دارند. من خدا را شاهد می گیرم از ایشان با وجود هیکل بسیار درشت و قدرت بدنی بسیار بالایی که داشتند حتی یک ذره "منیت" ندیدم و کمتر کسی پیدا می شود که با این همه قدرت و صلابت منیت نداشته باشد ولی من طی چندین سال همکاری با ایشان خدا را شاهد می گیرم که حتی "یک بار منیت" از ایشان ندیدم.
مداحی و نواختن مارش عزا انجام شد و جسد مجدداً در آمبولانس بهشت زهرا قرار گرفت و به سمت بهشت زهرا حرکت کردیم. من در اتومبیل یکی از همکاران آقا کاظم نشسته بودم و وقتی به بهشت زهرا رسیدیم با صحنه شگفت انگیزی برخورد کردم. درست لحظه ای که ما جسد را تحویل غسالخانه می دادیم پشت سر ما جسد حاج بخشی آن بزرگ پاسدار جبهه های نبرد و نیروی ارزشمندی که همه چیزش را فدای اسلام و انقلاب کرده (دو پسر و یک داماد و جراحت های زیادی که خودش حامل آن بود) و رهبری در سوگ او پیام داده، برای شستشو و غسل و کفن آورده بودند. برای من این تقارن حالت اتفاقی تعبیر نمی شود و آن را ناشی از ارزش های پنهان مرحوم مغفور یعنی آقا کاظم می دانم که انشاء الله و به فضل خداوند به همراه حاج بخشی عزیز با شهدا و صلحا محشور و به ملاقات ائمه هدی در کوثر خواهند رفت. تردید ندارم که جایگاه این فقید سعید در پیشگاه خداوند یک جایگاه رفیعی خواهد بود و اینگونه حس می کنم که این توجهات بعد از فوت و آن تقارن با حاج بخشی علائمی از پاداش خداوندی است که عند ربهم یرزقون هستند و لکن ما لا تشعرون هستیم.
بعد از شستشو و غسل و کفن، جسد به آمبولانس منتقل و یکی از پاسداران و همکاران مسئولیت انتقال آن را به ساری بر عهده گرفتند و ما هم به همراه اعضاء خانواده به سمت ساری حرکت کردیم. در راه مشکل اصلی ما این بود که چگونه این خبر را به مادر برسانیم. مادر به طور فوق العاده افراطی فرزندانش را دوست دارد و علی الخصوص آقا کاظم را که درادانه بود و بسیار بسیار عزیز. نمی شد به طور مستقیم خبر را به مادر رساند و اخوان با هم همفکری کرده و پیشنهاد شد که در نزدیکی شیرگاه که رسیدیم خواهرمان زینب خانم با تلفن زمینه های لازم را برای گفتن ایجاد کند و فقط در حد اینکه حال ایشان مساعد نبود و به بیمارستان منتقل شد گفته شود و از ایشان خواسته شود برای آقا کاظم دعا بکنند. اما مادر با شنیدن اولین کلمه دال بر بیماری و انتقال به بیمارستان حسی کرد و گریه هایش شروع شد و خواهرم از ایشان خواست به جای گریه قرآن خوانده و دعا کنند و مادر با گریه شروع به قرآن خواندن و دعا کردن نمودند. نزدیک ساری به حاج صادق گفتم ما به اتفاق اخوی بزرگ به خانه هایمان می رویم و شما به خدمت مادر بروید و از آنجا با تهران تماس بگیرید و بعد به ما زنگ بزنید و بگوئید که از تهران زنگ زدند و گفتند آقا کاظم را پزشکان جواب کرده اند و بعد ما خودمان را به مامان می رسانیم تا نگذاریم مشکل زیادی پیدا کند. مادرمان چندی قبل دچار عارضه انسداد عروق قلبی شده بودند و فشار روحی ممکن بود که برای ایشان مشکل ایجاد کند.
همینکار انجام شد و ما هم فوراً خودمان را به منزل مادر رساندیم و دیدیم با دیدن ما گریه هایش شدت گرفته و دیگر با خبر شد که آقا کاظم این دردانه عزیز خانواده بار سفر بسته و همه را داغدار خویش نموده است. زاری مادر با مویه های جانسوزی همراه بود که سوزناکی آن هنوز هم مرا به گریه وا می دارد. من روحاً آدم دل نازکی هستم و با دیدن کمترین صحنه مویه و زاری اشکانم جاری می شود و به هق هق می افتم. در همین هنگام پسر دائی ها و دختر دائی عزیزم وارد شدند و گریه ها شدت بیشتری گرفت و هیچکس نمی توانست مادر و خواهر بزرگترم را ساکت کند. با ملحق شدن داماد و خواهر دیگرم و همسر و فرزندان آن مرحوم شدت تالمات و گریه ها و مویه ها به اوج رسید. من واقعاً کم مانده بود که دچار عارضه بشوم و در بسیاری از لحظات از خود بیخود بودم و دور و برم را خوب حس نمی کردم. تردید ندارم مادرم لرزش های قلب مرا در لحظات هق هق وقتی در آغوش ایشان از روح بزرگ ایشان کمک می گرفتم حس می کردند و سکوت های مقطعی ایشان دال بر همین احساس بوده است.
آقای مهندس سلامی به اتفاق خانمشان در منزل ما مهمان بودند و ما آنها را به اتفاق فرزندم آقا رضا تنها گذاشته و رفته بودیم. در حوالی ساعت دوازده بود که جمعیت رفته رفته آرام تر شدند و مردان برای صرف شام به خانه خواهرم رفتند و زنها در خانه مادرم ماندند. من از مادر رخصت خواسته و به اتفاق همسرم به منزل خودم آمدم که به مهمان رسیدگی کنم. هر چند یقین دارم که با گریه های ناخودآگاهم ذائقه مهمان را تلخ کردم و آنها را نیز متاثر نمودم. به هر صورت شب به صبح رسید و صبح برای تشییع جنازه طبق قرار به منزل حاج صادق رفته و با اتفاق داماد و حاج صادق عازم مسجد جامع شدیم. خواهر زاده ام آقای دکتر علی حمیدیان و خواهرم افرادی که قادر به شرکت در تشییع جنازه در ساری نبودند را به فرح آباد بردند و چون ماشین کم بود آقا رضا هم به اتفاق مادرشان و جمعی از افراد خانواده به فرح آباد رفتند. مهندس سلامی به اتفاق خانواده به بیمارستان نیمه شعبان رفتند تا در تحویل جسد و سوار کردن بر روی آمبولانس جهت تشییع به آقا حبیب و سایرین کمک نمایند. قرار در مسجد ساعت 9 صبح بود که برادران سپاه قدس با یک مینی بوس از تهران تشریف آوردند ولی به دلیل عدم اطلاع رسانی به موقع که ناشی از وضعیت خاص و نامعلوم تحویل جسد در تهران بود، برادران سپاه استان با خبر نشده بودند و لذا نتوانستند گروه موزیک را برای نواختن مارش آماده نمایند.
حاج آقا طبرسی نماینده محترم ولی فقیه در استان و امام جمعه شهر ساری با اتفاق جمعی از روحانیان تشریف آورده و نماز میت را در محل مسجد جامع ساری اقامه کردند. بعد از نماز تشییع شروع شد و مسیر مسجد جامع – میدان ساعت و میدان شهدا با جمعیت انبوهی که معمولاً برای تشییع یک شهید جمع می شدند همراه بود. اکثر همشهریان به نحوی خودشان را در مسیر رسانده و جسد را مشایعت می کردند و استاندار محترم هم که در دیدار با مردم میاندرود در شهر سورک جلسه داشتند، ضمن ارسال پیام کتبی به رسانه ها با تلفن به حاج صادق و اینجانب مستقمیاً تسلیت گفتند. معاون سیاسی و امنیتی استاندار، فرماندار مرکز استان و نمایندگان شهرستان و بسیاری از کاندیداها و مدیران دستگاهها و شهردار و معاونین شهرداری و اعضاء شورای شهر و پرسنل ادارات و نهادها و پاسداران در مراسم تشییع حضور داشتند. پس از پایان تشییع در ساری جسد را سوار بر آمبولانس کرده و به سمت فرح آباد حرکت کردیم.
در فرح آباد ابتدا جسد به منزلی که حاج صادق به تازگی در فرح آباد ساختند برای آخرین خداحافظی با مادر و خانواده منتقل شد و صحنه کنار زدن کفن و دیدن روی زیبای آقا کاظم و بوسیدن جسد سرد ایشان و گریه و زاری خانواده و فرزندان صحنه های تکان دهنده، تاثر آور و حزن آلودی بود که دعا می کنم خداوند برای هیچ خانواده ای پیش نیاورد و هیچ بنده ای هرگز داغدار هیچ کدام از اعضاء خانواده نباشد.
مردم در ابتدای فرح آباد در جلوی پاسگاه منتظر بودند و با آمدن جسد با فریادهای لااله الاالله و محمد رسول الله و علی ولی الله تشییع به سنت مرسوم در محل شروع شد. جمعیت از روستاهای اطراف و شهر آمده بودند و روستا مملو از جمعیت شده بود و فریاد تشییع کنندگان جسد را بر روی دست ها همراهی می کرد و آن را به سمت دیار باقی و مزار امامزاده سید محمد و گلزار شهدای انقلاب اسلامی هدایت می کرد. نمی دانم چطور شده بود که در بین راه زمانی که به تهران می رفتیم به ذهنم رسید درخواست بکنم که ایشان را در کنار شهدا در محل مزار امامزاده بزرگوار دفن بکنم و امید هم نداشتم هیات امناء آن را قبول کند. تلفنی با یکی از اعضاء هیات امناء صحبت کردم و ایشان فرمودند که باید با سایر اعضاء مشورت کنند و خوشبختانه پس از مشورت اعلام موافقت نمودند.
در هنگام مراسم تدفین وقتی ایشان را در این جایگاه دیدم حسرت خوردم و با خودم با حسادت و غبطه گفتم آیا می شود روزی مرا هم در کنار این شهدا و امامزاده بزرگوار و این عزیز سفر کرده دفن بکنند؟ یقین دارم بسیاری از افراد دیگر هم همین فکر را کردند. البته در همان لحظه که در حال گریه و زاری بودم اینطور فکر می کردم که اگر چنین لیاقتی را نداشتم سفارش می کنم که مرا در جلوی درب ورودی مزار دفن بکنند تا زائرین ابتدا بر من لگد کرده و به مزار وارد شوند و برای این مسئله تنها نشانه ای که قبر را مشخص می کند باید یک قطعه سنگ کوچک در بالای سر قبر باشد و بس و بقیه خاک همسطح با سایر خاک ها باشد. شاید که خداوند به برکت گامهای زائرین از گناهانم در گذرد.
انشاء الله بقیه مسائل را بعداً تقدیم خواهم کرد.
برچسبها: سردار کاظمعلی رنجبر فرح آبادی







